|
...وداع شاهانه سید مرتضی با زمین و زمان برای آنها که سنگدل نشدهاند و بر گوش و چشم خویش پرده ندارند، حرف آخر بود و اتمام حجت، اما حتی پیش از این نیز، آشنایان میدیدند که سید اصلا سید است، چیزی از مستی و بیخودی در خمیرهی وجودش بود و برقی از حسرت و گمگشتگی در نگاهش میدرخشید.(مثل آن پلنگ خوابگرد که افسون شده بر فراز پرتگاهی در جنگل دور دست، به چشمانداز افسانهای ماه مهآلود چشم دوخته بود و در هوس یک خیز میسوزد). فروتنیش مثل فروتنی برج عاجنشینان عالم ملکوت بود، که برج عاج نشینی برازندهی آنهاست. معصومیتش معصومیت زهاد و رهبانان نبود، معصومیت آن رند نظربازی بود که معشوقی در ناکجاآباد دارد. اهل قمار هم بود، اما فقط بر سر جان و به قصد باختن قمار میکرد. نه به هوای پیروزی، طبیعتش اشرافیتی داشت و تفاوت ذاتی فرزندان آدم را ناخواسته به رخ میکشید، همین بود که نور چشم دوستان حسرت به دل و خار چشم دشمنان بدگهرش میساخت. خرمهرههایی که خودشان رابه قیمت لعل فروختهاند و تکیه بر جای بزرگان زدهاند، به نحوی بیمارگونه و هذیانی، از او میترسیدند، ورودش را منع میکردند، صدای غربتزدهاش را قدغن میکردند و اگر خداوند شاخشان داده بود، اصلاً وجودش را ممنوع کرده بودند. سید مرتضی فرزند جنگ بود و شکارچی شیر، نه اهل جدال با کلاغها و کرکسها و کفتارها، فهمیده بود که به مقصد نزدیک شده است، و میدانست که در اواخر راه، جادوگران و خونآشامان و اشباح و اعوان شیطان، آشکارا و سراسیمه از این سو و آن سو پیش می آیند تا هر طور که بتوانند رهزنی کنند، این بود که سربلند نمیکرد و تمام هوش و حواسش را به پایش داده بود، آرام و پاورچین گام برمیداشت و قدم در جای پای راهنما میگذاشت، این میدان شوخی ندارد و حتی یک قدم لغزش را بر نمیتابد..... از خدا چیزی میخواست که آسان نمی بخشد و به هر سختکوش ریاضتکشی هم نمیدهد. «بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند». اما سید ما فاش میگفت که بهشت نمیخواهد، بهشت ارزانی عقلاندیشان، اما، در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود، آنها که او را شناختند دیدند که با چه ذوق و شوقی برای پرداختن آن بهای سرخ، با مرگ دست به گریبان میشد و مرگ، پیراهن چاک و پریشان از چنگ او میگریخت، بسیاری کسان در طول سالهای آن جنگ مقدس، هرچند گاه که سید را میدیدند بیاختیار حیرت میکردند و از خود میپرسیدند:«چهطور هنوز زنده است؟». سید مرتضی فرزند جنگ بود وشکارچی شیر نه اهل جدال با کلاغ ها و کرکس ها و کفتارها این بود که به زوزه ی آن ها بزرگوارانه می خندید و به راه خود می رفت.
|