|
داستان پنج سرباز
اكبر صحرائي
ساعت نُه صبح، پنچ سرباز وارد جبههي جنگ شدند و خود را به فرمانده معرفی کردند. ـ زود سنگرتون رو بزنيد، دشمن با توپ ليزری خاکريز رو می زنه! فرمانده که دور شد پنج سرباز دست به كار ساخت سنگر شدند. ساعت دو بعدازظهر سنگر كوتاه و جمع و جوري زدند. كش و قوسي به تن دادند. بعد يكييكي با سر نيزه، خطي عمودی روي الوار سقف سنگر انداختند. سرباز ارشد از كيف چرمي جيب، عكس سه در چهار دختر بچهي كوچكي در آورد و سنجاق كرد به پتوي ورودي سنگر. سربازی كه صورت و موهاي زال و بور داشت. چشم تنگ كرد. لبخند زد، گفت: ـ جانشين گذاشتي براي خودت؟ سرباز ارشد دست روي عكس كشيد. برگشت و گفت: ـ نبودم، بهش احترام ميگذاري! ـ يه وقت فرمانده گردان نياد گير بده! ـ نه بابا آدم خوبيه! ظهر نماز خواندند. سفره پهن كردند. نهار نان كارتوني و كنسرو ماهي بود. ميان لقمه لقمه گرفتن، آتش شديد شد. خمپارهاي زمين خورد. سنگر لرزيد. تركشي داخل سنگر شد و توي پتو نشست. سرباز ارشد گفت: ـ خدا رحم دختر خوشكلم كرد. سرباز سبزه روي با ته لهجهي جنوبي خنديد و اشاره كرد به سربازی كه هنوز مو توي صورتش تنجه نزده بود و گفت: ـ سهم تو بود! ـ چرا من؟ ـ تركش، از كوچكتره! پنج سرباز خنديدند. خمپارهي بعدی که زمين خورد؛ تركش دوم فِر فِر كرد و داخل سنگر شد. ـ اينم سهم... همه خنديدند و لقمه گرفتند. سرباز ارشد بلند شد. ظرف آب آورد. داخل ليوان پلاستيك قرمز رنگ ريخت. ليوان را دست سربازی داد كه عينك به چشم داشت. سقف لرزيد. ذرات خاك روي سفره ريخت. تركش بعدي وينگه داد و توي الوار چوبي سقف نشست. دو، سه نفري هم صدا شدند: ـ اينم سهم... ارشد ليوان آب دوم را سر كشيد. كلاه آهني آويخته به ديوار «تاپ!» صدا كرد و تركشي به اندازهي نخود، داخل سفره سقوط كرد. همه خنديدند. ـ اينم سهم... ارشد ليوان سوم را كه پُر آب داخل سفره گذاشت، گلولهي خمپاره سقف سنگر را دريد و داخل شد.
|