|
ساعت نُه صبح، پنچ سرباز وارد جبههي جنگ شدند و خود را به فرمانده معرفی کردند. ـ زود سنگرتون رو بزنيد، دشمن با توپ ليزری خاکريز رو می زنه! فرمانده که دور شد پنج سرباز دست به كار ساخت سنگر شدند. ساعت دو بعدازظهر سنگر كوتاه و جمع و جوري زدند. كش و قوسي به تن دادند. بعد يكييكي با سر نيزه، خطي عمودی روي الوار سقف سنگر انداختند. سرباز ارشد از كيف چرمي جيب، عكس سه در چهار دختر بچهي كوچكي در آورد و سنجاق كرد به پتوي ورودي سنگر. سربازی كه صورت و موهاي زال و بور داشت. چشم تنگ كرد. لبخند زد، گفت:
به قلم: اكبر صحرائي
|