|
سيد محمد ميرلوحي! با شنيدن خبر احداث پارك شهر در قبرستان مسگرآباد تهران به جستجوي قبر گمشدة برادر شبانه به همراه تعدادي از دوستانش به مسگرآباد رفت. صداي زوزة باد در لا به لاي درختان سر و صداي وحشتناكي ايجاد نمود. چند نفر در ميان گورستان با احتياط مشغول كندن زمين بودند, محمد هر چند لحظه يكبار كمر راست كرده و عرق پيشانياش را پاك ميكرد, يكي از يارانش پرسيد: مطمئنيد كه قبرها همين جاست؟» محمد پاسخ داد: «علامت گذاشته بوديم حيف كه از بين رفته است. اما حتماً در همين تكه است.» ناگهان يك نفر صدا زد: «محمد, پيدا كردم, قبر همين جاست.» خاكها را كنار زدند و آرام و لرزان سنگها را كنار گذاشتند, محمد چراغ قوهاش را درون قبر گرفت اما ناگهان چراغ قوه از دستش افتاد. دوستش فرياد زد: «الله اكبر» بغض گلويش را گرفت. خدايا پارچة كفن پوسيده اما پيكر نواب سالم است گويي همين چند دقيقه پيش او را دفن كردهاند. مدت كوتاهي گذشت تا به خود آمدند. محمد گفت: «بقيه قبرها نيز همين اطراف است. بگرديد بقيه را هم پيدا كنيد. بايد قبل از طلوع آفتاب به قم برويم. آقا ناصر, آقا جواد شما سمت چپ را بگرديد, من و مهدي عراقي سمت راست را ميگرديم.» يافتن پيكر سالم نواب اشتياق آنان را براي جستجوي بيشتر تقويت نمود. نزديكيهاي سحر پيكر مظفر ذوالقدر و محمد واحدي نيز پيدا شد. آنگاه خودروهايي كه از قبل آماده حمل شهدا بودند وارد گورستان گشته و سه مرتبه با چراغ علامت دادند. بازماندة فداييان فوراً قبرها را از خاك پر نموده و راهي وادي السلام قم شدند.
منبع: کتاب سومين پرچمدار
|